دورترها
هلهله ای برپاست
میان ِ یک دشت مریم و بنفشه
بوسه بارانت می کنند
میان ِ لالایی پرادای باد
و تو می خندی.
ناگهان خنده ات ژرف می شود
میان ِ آسمان ِ نگاه ِ تو و من.
ترانه می شوی ازشوق .
و من ، پلک هایم زیبا می شوند
می خندند ،
و دلم بغض می کند از میل ِ من به تو .
بغض که می گویم ،
رد ِ پای روزهای بارانی ست
و پناه ِ آغوش ِ تو،
که این روزها
سفارشم را کرده ای ، کمتر هواییم کند.
تازه فهمیده ام خاک ، شور ِ باران را دارد.
و من هم .
شوق ِ باران و تماشای ِ تو.
چه خودم را پرواز می دهم ،
کودکانه می خندم ،
که هیچ بوی آغوشت را گم نمی کنم ،
میان ِ عطر ِ کاج و خاک ِ خیس .
خودت که خوب می دانی
مست می شوم در پناه ِ بازوان ِ تو .
می خواهم از دُردانگی ِ مهتاب ،
هزار هزار ترانه بخوانم
در هزاره ی قحطی ِ سیب و آینه.
می خواهم یک دنیا انار بچینم
می دانم
میان ِ شکوه ِانارستان ِ تو غرق می شود
می خواهم باران را به زیر ِ چترمان بیاورم
و بخوانم،
که تنها برما ببار...
چشم هایم پر از سه نقطه است،
از خجالت های کودکانه ام بگیر
تا تمام ِ دوستت دارم های ناگفته .
می گویم ناگفته،
اما ، خوانایی اش را خوب از بَر کرده ای .
وقت هایی که پرنده را صدا می زنم ،
تا آخر ِ دنیا حالم خوش است.
یادم می رود سیب ِ گاز زده ام را تمام کنم .
یادم نمی ماند زیر ِ باران که می ایستم،
عطسه هایم شاد می شوند.
هی خواب هایم را برایت می گویم،
و لب هایم خسته نمی شوند.
تو پر از خنده می شوی و من باز می گویم،
"نسیم ِ سر صبح هم نمی دانم چه کرد با دلش
"جان ِ تو و جان ِ قاصدک" ی گفت و رفت".
می آیی با هم کابوسش را رویا کنیم ؟!
دست به دستشان دهیم..
سرم کودکانه خم می شود.
خنده ات گِردی ِ نگاهت را کم می کند.
بی وقفه می گویم،
"بهار که آمده،
آسمان هم از جای نسیم با خبر است
بیا دشت را خبر کنیم،
عطر ِ گل های اردیبهشت چیز ِ دیگری ست.
رازش را از زیر ِ زبان ِ باران کشیده ام.
چه شب ِ روشنی می شود"!
نگاهم می کنی،
و می گویی حرف هایت کی تمام می شود؟!
این بار خنده ات بیشتر دلم را می برد.
وتازه یادت می آید که من دیوانه ام
...
می خواهم این بار ،
میان ِ آن همه اتود های خط دار ِ پُر ادا،
که اطوارشان را ، حوصله ام بر نمی دارد ،
تو را نقش زنم روی کاغذی کاهی.
می دانی که
شاید هم هنوز نه !
کاهی ِ کاغذ را وقتی نفس می کشم
سبز می شوم ،
مثل ِ " رقص ِ دشت ِ چمن وقت ِ بازیگوشی باد ". *
منحنی لبانت را که شروع می کنم
ِ کاهی ، جان می گیرد
چیزی ، درونم جوانه می زند
وهوا پُر می شود از گل ریزه های لیمویی
نسیم هم که می آید و خدا می داند
چه قیامتی می شود..
تو ،
میان ِ همان عطر ِ کاغذ و جوانه و نسیم
در آغوش می فشاریم.
گُم می شوم در اعماق ِ سفید ِ بودنت
و خوب می دانم
تاریک نیست این عمق ِ روشن.
مستی ام گواهی ِ طعم ِ لبانت را می دهد.
مهلت نمی دهد بی قراری ام ،
کمی هوا را ببلعم لا اقل
نگاهم به دوش می گیرد تقصیر ِ این شور ِ شیدا را
و گاه دزدانه نفسی می گیرد از نگاهت.
فقط چشم هایت می دانند
خواب ِ عمیق ِ من ، چه اندازه آرام بود،
در پسین ِ بوسه ات
...
حالا، کاهی ِ غریب ِ کاغذ ، جور ِ دیگری ست
هر آنچه می خواستم بگویم
میان ِ خواهش ِ شرمسار ِ نگاهم ،
سر به زیر انداخت.
نمی دانستی
میان ِ ذهن ِ مشترک ِ میل و گناه ،
به قدر ِ مرور ِ فصل های با تو بودن ،
فاصله نیست.
همانقدر که بشود مستی را فهمید
مومن می شوی به شراب.
برای این ست ،
که همیشه و مکرر
نگاهت را از بَر می کنم
خواستم بگویم ،
چه بی اندازه درونم پُر می شود از شکوفه
و تو خود دانستی
...
این روزها
فکر می کنم کسی بی خورشید
بیرون نمی میرد.
اما بعد ، تلنگر ِ آینه را که می بینم
یادم می آید به خیالم دو سه ماهی هست
پناه گرفته ام
زیر ِ سایه چهره ات و بیشتر نگاهت
مبادا بیرون که می روم
بی سایه ، بی خورشید
خیس ِ تنهایی شوم.
می بینی چه بسیار مراقب ِ خودم هستم؟
ژرف ترین خنده هایم را هنوز
میان ِ هرروز ِ این روزها پنهان کرده ام برایت
گفتنی ها گفته ام با تو
و شنیدنی ها شنیده ای از قلب ِ بی زبان ِ من
و گاه چه بی شرمانه هایی شاید،
که دوستشان می دارم هنوز هم،
اگر چه ...
می دانی هنوزکه می گویم ، یعنی چه؟!
...
راستی،
بگذار تا دلم بغض نکرده ، چیزی بگویم برایت،
« عشق ، جمع ِ اعداد و ارقام نیست تا بتوان
آن را آزمود،
باز آنها را زیر ِ هم نوشت و باز آنها را جمع کرد » *
چه ثانیه ها آمد و گذشت
و من نفهمیدم ،
چگونه سادگی ِ این حرف ِ دشوار را،
برایت زمزمه کنم
تمام ِحرفهايم را،
كه سخت آسان است
با چشمانم ،
كه گفته بودم آرام بخوابند
گفته ام.
با خودم مي گفتم
چه قدر دلم مي خواهد
دست در دست پروانه
نفس هاي پرشرر ِديوانگي را مرور كنم
آخر مي خواستم فردا
همه را برايت پاسخ دهم
از بَر...
نمي دانستم ، يادم مي ماند
بيتِ سوم باران را.؟
هي مي خواندم
اما چند قدم كه پرواز مي كردم،
چهارمي هم، بي ادعا
در ذهنم رنگ مي خورد
پر ازآبي بود.
باز فكر مي كردم
چرا اين خاك،
اين نمناكي دلچسب،
اين بوي غريب ،
كه جانم را به بازي مي گيرد
اينگونه مرا مشوش مي كند؟
وبازهم فكر مي كردم،
چه اندازه دوست دارم
از پشت بام خانه،
دستم را به سوي سخاوت شب دراز كنم
و ستاره ، نشاني ات را در آن رها كند
و من
شراب سرخ نگاهت را
عاشقانه نوش كنم.
و باز همچنان فكرمي كردم
اين بار مي گويم
چرا من در خواب همه را مي بينم.؟!
مي داني
همه، يعني يك دنيا آرزو
آرزو ، يعني تو...
سردم مي شود،
صداي باران
باز مرا در آغوش گرمت رها مي كند..
تکلیف ِ این همه باران و
شوق ِ از دور پیدای دلتنگی چیست؟!
چترهای بسته را که می نگرم
خنده ام می گیرد
نمی دانم از کدام وقت ِ بارانی به بعد
دیگر قانونش را به یاد ندارم.
هی بوی ابر می آید و بوسه
مدام پی ِ آمد و شد ِ لبخند ِ ماه
در قاب ِ زلال ِ حوض ، گیج می شوم
و دوباره
لابلای عطر ِشب بو وآواز ِ تازه جیر جیرک
بد خواب ِ کابوس ِ نیامدن ِ قاصدک
...
خوابهایم را که تعبیر می کنم
دست هایم پر می شود ازرنگ
...
خیر است
برف می آید
...
غروب که می شود
سوزی سرد،
بیشتر از همیشه ،
دلم را به آن روزها می برد
به آغوش نرم ِ نیزار
که انگار تمام ِ دنیا برایش
قصه لبخند ِ هر روزه ی خور شید بود و
خجالت ِ آرام ِ آن پونه ی دور...
حالا،
بیشتر دلم هوای قدم های پروانه را کرده است
دلم می خواهد
بالای آن تپه بلند،
مثل ِ آن روزها ، بادبادک هوا کنیم
و آرام و بی صدا مرور کنیم
نزدیکی ابرهای سپید و خاکستری را.
و آن قدر محو لطافت ِسبزه شویم و مست ِ نسیم
که فراموش کنیم بهانه ، گردش بادبادک بود...
نگاهی آرام و خنده ای از سر ِ شوق.
عاشقانه ابر ها زیبا می شود
و ناگهان می بارد.
...
می گویم چه خوب که زیرکانه،
چتر را کنار ِ پنجره نشاندیم و آمدیم.
تو می گویی
باران را دوست دارم
بی چتر...
زیر ِ لب می گویم
و من هم،
بی چتر و با تو...
زمستان است،
بی آنکه بالای آن تپه برویم،
تا انتهای باران می روم
با تو
بی چتر
....
حرف می زنم،
با تو،
که این روزها
بی بهانه سیلی ام می زنی
و بی حرف دریا می شود دلم،
از درد ...
گونه ام می سوزد
و درد می کند نگاهم ...
رویت را که می چرخانی
مرا که می بینی،
سردت می شود انگار
دست هایت را که به سختی ،
بازوانت را در آغوش می گیرند،
می بینم.
می دانم که می شنوی
حرف هایم را،
درد هایم را،
و صدای بغض فرو خورده ام
که پناه می شوی برای هق هق..
باز می گویم برایت،
از انارهایی که دانه کرده بودم و نیامدی
و سرخی ِ گونه هایشان پرید.
از سرفه های خشک ِ پاییز
که هنوز نگذاشته اند
رنگ ِ آفتاب گردان هایت را،
بیشتر کنم .
هنوز آبی ِ دستمال ِ روی میز کم رنگ است ،
و من می ترسم از لمس ِ مداد هایم
مبادا ناگهان ،
ضرب ِ دستی نا خواسته،
کبودش کند...
می خواهم بگویم یاز،
اما
.....